تبليغاتX
دیو

 

 

20 دقیقه می شد که اومدیم از آب بیرون....دو بار نصفه نیمه کرال سینه رفتم طول استخرو...یه ذره هم پشتک وارو زدم ...یه ذره هم روی اب دراز کشیدم...بعد اومدم بیرون...با دوستم روی صندلی های دور استخر دراز کشیده بودیم و مثلن در حال ریلکسیشن بودیم.

 

تمام این مدت ...بدون توقف طول استخروشنا می کرد.....کرال پشت...کرال سینه...غورباقه ....پروانه...زیرآبی...ما دیگه کم کم داشتیم مطمئن می شدیم از تیم المپیک جا مونده.

 

بالاخره اومد کنار استخر...و تازه شروع کرد به نرمش توی آب...ما هم از ابراز احساسات ایرانی و خارجی به هیچ وجه دریغ نکردیم....ولی اصلن به ماه نگاه نمی کرد...نه به ما...نه به هیچکس دیگه...پسرو دختر...مردو زن.

 

بالاخره از آب اومد بیرون...از این برنزه ها بود که انگار یه عمر توی ساحل نجات غریق بوده...برنزه واقعی ...نه با آفتاب گرفتن و سولاریوم...بچه بود...خیلی بود 22

 

تازه وقتی حوله شو انداخت روی دوشش و کفشاشو پوشید متوجه شدم که توی راه رفتن انگار یه مقدار می لنگه.....لنگیدن طبیعی نبود...نه مثل کسی که مادرزادی اینطور بوده...مثل کسی که عمل جراحی پروتز استخوانی داشته

 

پاشا هم مثل من هاج و واج مونده بود و نمی دونست چیکار کنه یا چی بگه....در همین حال...جلوی ما که رسید یکی از دخترهای جیم وایساد و با هم شروع به سلام و احوالپرسی کردن...که پاشا گفت..نگاه کن

 

روی پاش...از وسط رون پا تا پهلوی ساق پا...جای بخیه بود.

 

 

با این روحیه...ما تا شب خفه شدیم و هیچ حرفی نزدیم...فقط فکر می کنم کاشکی ما هم همچین روحیه ای داشتیم

 

امیدوارم هر جا که هست زودتر خوب بشه...مطمئنم که میشه

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 22:54  توسط دیو   |